



یه دنیا تنهایی
اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره...
|
|
|
اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري شکسپير ميگويد بدترين گناه اين است که به کسي که تو را راستگو ميپندارد دروغ بگويي
|
|
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:36 بعد از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
....life without friendship is like sky without sun
|
|
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:7 بعد از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
زندگی یک ایرانی!!!
یک ایرانی از ابتدای زندگی تا مرگ با اتفاقات زیادی روبه رو میشه و مراحل مختلفی رو پشت سر میگذاره و با وجود تفاوت های جزئی که در زندگی ما ایرانیا وجود داره ولی زندگی همه ما معمولاً به طریقی هست که در زیر واستون اعلام میکنم:
1-در ابتدا مانند هر موجود زنده دیگری زندگی ما ایرانی ها در اثر شیطونی دو فقره انسان به نام پدر و مادر آغاز میشه!
2-حدوداً 9 ماه بعد از اینکه در یک شب سرد پاییزی و یا شب خنک بهاری ابر و باد و مه و خورشید و فلک و پدر و مادر دست به دست هم دادند و رشته زندگی ما رو سرشتند ما هم قدم رنجه میکنیم و پا های مبارکمان رو وارد این دنیا میکنیم.
3-از لحظه ای که به دنیا میایم تا سن حدود 2 سالگی هیچ چیزی رو به خاطر نداریم و به عبارتی شعور و ادراکمون هنوز اونقدر کامل نشده تا بفهمیم این2 سال بهترین سال های عمرمون بوده که گذشته!هم غذا میذاشتن تو دهنمون هم نیازی نبود پاشیم بریم دست شویی تازه همیشه یه لشگر آدم تو صف وایساده بودند تا ما رو بغل کنند و بمون حال بدند!!!!
4- از سن 2 سالگی به بعد تازه اول بد بختی هامون شروع میشه! اول از همه اینکه به محض اینکه از خواب بیدار میشیم یه جمله نفرت آمیز میره رو اعصابمون:بگو مامان! و تا این کلمه رو نگیم از غذا خبری نیست! ثانیاً دیگه مثل سابق تحویلمون نمی گیرند و 6 ساعت هم که گریه کنیم وهیچ کس به روی خودش نمیاره.تازه بعد از اینکه کلی اذیت شدیم و گریه کردیم یه آقایی که قراره ما بعداً بش بگیم بابا این جمله رو میگه: خانم پاشو این بچه رو خفه کن!
5-سن 2تا 5 سالگی آخرین سال های لذت بردن از زندگی هستش.سنی که درآن به شدت برای پدر و مادر غیر قابل تحمل و برای مادر بزرگ و پدر بزرگ بسیار دوست داشتنی میشیم.به طوریکه بیشتر وقتمون رو پیش مادر بزرگ میگذرونیم و اون شخصی که تا چند وقت پیش خودشو میکشت تا ما بش بگیم مامان در این لحظه همراه دوستاش رفته خرید و یا کلاس های بازیابی قوای جسمانی و روحانی بعد از زایمان فرزند!
6-از حدود 5 سالگی تا 7 سالگی اولین ضربه های روحی را می خوریم. ابتدا وقتی که داریم با کلی ذوق شوق ماجراهای قسمت آخر کارتون الاغ باهوش و گلابی زرنگ رو برای شخصیت بابا تعریف میکنیم با این جمله رو به رو میشویم:آفرین پسرم حالا برو توی اتاقت با اسباب بازی هات بازی کن!(و این اوج احترام نگذاشتن به احساسات یک پچه است!) سپس و در حالیکه از جناب بابا نا امید شده ایم به آشپزخانه میرویم تا نظر مامان را درباره اینکه چرا الاغ باهوش گول گلابی زرنگ خورد را بپرسیم که در آنجا نیز با چنین جمله ای رو به رو میشویم:پسرم از آشپزخونه برو بیرون تا مامان بتونه کاراشو انجام بده!!!!! و نیز همچنین جمله ناراحت کننده(پسرم وقتی میریم مهمونی مثل یه آقا بشین سر جات و تا بهت میوه تعارف نکردند دست نمیزنی و شکلات هم یه دونه بیشتر نخوری ها!) را برای اولین بار میشنویم.
7-در سن 7 سالگی –به دلیل رفتن به مدرسه- کمی از احترام از دست رفته مان را باز می یابیم و دوباره عزیز می شویم.ضمناً با این نکته آشنا میشویم که ما دو تا مامان داریم!که یکی از آنها برای ما غذا می پزد و دیگری به ما درس میدهد و کلی جلوی اهل فامیل و دوستان به خاطر اینکه آنها دو تا مامان ندارند پز میدهیم! فقط متوجه این نکته نمی شویم که چرا وقتی از مامان دوممان پیش مامان اولمان تعریف میکنیم شب را باید بدون شام به خواب برویم! ولی در مقابلش پدرمان نسبت به وضعیت تحصیلی ما بسیار پیگیر می شود!!!!
8-در سنین 8 تا 11 سالگی یواش یواش تبدیل به یکی از وسایل و لوازم خانه می شویم!ضمناً می فهمیم مامان دومی سر کاری است و فقط این حرف رو به ما زدند تا معلم مدرسه با خیال راحت و بدون عذاب وجدان ضربات خط کش را بر پیکرمان فرود بیاورد!
9-از 12 تا 14 بدترین دوران زندگیه.چون هنوز بچه هستیم ولی همه به اصرار میخوان به ما بقبولونند که بزرگ شدیم !کوچکترین شیطونی با ضربات مشت و لگد و سیلی پدر جواب داده میشه. در این زمان با چگونگی شکستن شیشه همسایه توسط توپ فوتبال و همچنین چگونگی دزدیدن پرتقال از میوه فروشی و تیکه پرانی به دخترای مدرسه بغلی آشنا میشیم.
15-سن 15 تا 18 سالگی یکی از مراحل فاجعه آمیز زندگی ماست.چون (با اینکه هنوز فنچ هستیم) خودمون فکر میکنیم که بزرگ شدیم ولی اطرافیان کماکان معتقدند دهنمون بوی شیر میده.آشنایی با جنس مخالف و ایستادن به مدت های طولانی جولوی دبیرستان دخترانه و انجام شوخی های بسیار بد در خیابان و اتوبوس و .... از ویژگی های بارز ما در این سن هستش.ضمناً در این زمان تمامی خواسته هایی که از پدر و مادر داریم به شرط موفقیت در کنکور جامه عمل به خود خواهد گرفت!(حال میکنید ادبیات رو؟!؟!؟!)
16-سن 18 تا 24 رو یا در حال گذروندن دوران دانشگاه هستیم یا در حال گذروندن سربازی.نکته جالب اینه که با اینکه در این دوران دهنمون صاف میشه ولی در ادوار بعدی زندگیمون همیشه از این دوران به خوبی یاد میکنیم.(ببینید تو دوره های بعدی زندگی چه پدری ازمون در میاد که این دوران رو بهترین دوران زندگی مون میدونیم!)
17 -از سن 24 تا 26 سالگی مثل احمق ها میریم تو فاز ازدواج و اونقدر تو گوشمون می خونن تا اینکه خر میشیم و میریم زن می گیریم.خودمون کم بدبختی نکشیدیم که حالا باید یه بیچاره دیگه رو هم توی این سرنوشت نکبت بار شریک خودمون کنیم!
18-از سن 26 تا 28 هنوز توی فاز خریت هستیم!و داریم از زندگی زناشویی لذت می بریم!!!و زندگی رو بدون همسرمون پوچ و بی معنی میدونیم!(خریم دیگه!)در این سن بهترین لحظه های زندگی مان ساعت 2 بعد ازظهر(بعد از اتمام ساعت کاری) و پشت در خانه هنگام استشمام بوی قرمه سبزی (که از داخل خونه میاد) میباشد!ضمناً زیبا ترین صحنه زندگی مان- که حسابی باعث تحت تأثیر قرار گرفتنمان میشود- شستن جوراب هاب کثیفمان توسط همسرمان می باشد.ضمناً در این سن تمام پولی را که بدست می آوریم به پای صاحبان رستوران های شیک و لوکس میریزیم چون فکر میکنیم اگر به زنمون حال ندیم میره بمون خیانت می کنه.(احمقیم دیگه چیکار میشه کرد)
19-از سن 28تا 29 شدیداً بدبین می شویم.پس اول به زنمون شک میکنیم و در را به روش قفل میکنیم.بعد میبینیم زندگی خیلی کسل کننده ست و ضمناً بوی قرمه سبزی که تا دو سال پیش مرهم دلمون بود الان بلای جونمون شده ومی فهمیم چه خریتی کردیم که ازدواج کردیم.میخوایم قضیه رو درست کنیم اما میزنیم چشمشم کور می کنیمو بزرگترین حرکت ابلهانه عمرمون رو انجام میدیم(تازه فکر میکنیم این جوری با یه تیر دو نشون زدیم:یعنی هم دست زنمون رو بند کردیم که هوایی نشه و هم به زندگیمون یه تنوعی دادیم)پس یه شب گرم تابستان یه سری عملیاتی انجام میدهیم به نام جفت گیری!!!
20-از سن 28 تا 40 شدیداً مثل یک حیوان نجیب
21- سن 41 سکته میکنیم!
22-سن 41 تا 55 شدید تر از قبل و مثل تراکتور کار میکنیم تا خرج جهیزیه دختر دم بختمون و هزینه دانشگاه آزاد پسرمون رو در بیاریم
23-سن 56 ایضاً سکته میکنیم و بازنشست میشم.
24-سن 57 میریم خونه سالمندان
25-سن 57 تا 70 الکی صبح رو به شب و شب رو به روز میرسونیم.یواش یواش واسه همه خسته کننده میشیم و کلی غرغر می کنیم و از بدی روزگار و نامروتی فرزند گله میکنیم.
26-سن 70 سالگی به بعد میمیریم و به درک واصل میشیم!
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
به اینا میگن غمگین ترین بچه
|
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 7:21 بعد از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
می کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد............
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:49 قبل از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
زمانی بود که آتش به روشنی می سوخت و همه چیز در نور آن می درخشید اما هنگامی که قلب سرد است،با یکدیگر هم که باشیم تنهاییم به دلایلی برای دور شدن در اندیشه ام زمانی بود که عشق در بسترمان بود در هر کلامی که بیان می کردیم جاودانگی بود اما زمانی که رغبت رخت بست ،تحمل کردن سخت است برای رفع تکلیف کاری کردن هنگامی که هیچ چیز در آنجا موجود نیست قلب من از آن توست و همه آن چه من از تو می خواهم بوسه ای است قبل از خداحافظی بگذار خاطراتم را که تمام زمان های شگفتی ما بوده نگاه دارم و من در خاطراتم برترین آنچه عشق می تواند باشد را نگاه خواهم داشت زمانی بود که عشق در بسترمان بود در هر کلامی که بیان می کردیم جاودانگی بود اما زمانی که رغبت رخت بست ،تحمل کردن سخت است برای رفع تکلیف کاری کردن هنگامی که هیچ چیز در آنجا موجود نیست گذشته را مثل یک عکس بگیر ونگاه دار زیرا که این تنها را است برای خداحافظی و این خاطرات را به یاد خواهیم داشت که همه آنها مربوط به زمان حیرانی ماست ما در خاطراتمان برترین آنچه یک عشق می تواند باشد را نگاه خواهیم داشت برترین آنچه عشق می تواند باشد
|
|
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 10:45 قبل از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
بيچاره دخترا اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره! اگه تپل باشن مي گن چه تناسب اندام نداره! اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه! اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه! اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست! اگه يه خورده فکر کنن مي گن چقدر ناز مي کنه! اگه سري جواب بدن مي گن منتظر بود! اگه تند راه برن مي گن داره مي ره سر قرار! اگه اروم راه برن مي گن اومده بيرون دور بزنه ول بگرده! اگه با تلفن کارتي حرف بزنن میگن زنگ زده به دوست پسرش... بیچاره تر پسرا خوشکل باشن زشت باشن چاق باشن لاغر باشن .... تا پول و ماشین و موبایل نداشته باشن همون بیچاره های بالا هم تحویلشون نمی گیرن !
|
|
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2:16 بعد از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست داشتن معنی نداره .. اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري پس یا دل کسی رو نشکون یا اگه دلت شکست انتقام نگیر
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:2 بعد از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
میدونم خیلی وقت به روز نکردم ببخشید سرم کمی شلوغ بود سال ۱۳۸۶ سال کوروش کبیر نماد قانون گرایی ایرانیان........ چرا؟!!! دلیلش اولین منشور حقوق بشر است
کوروش کبیر پس از ورود به شهر پر شکوه باستانی بابل برای آزادی ملت مختلف از آزادی اسارت بابلی ها فرمانی صدار کرد و به موجوب آن فرمان بالغ بر چهل هزار نفر از قید اسارت بابلی ها آزاد شدند . و به وطن خود مراجعت کرد . متن بابلی فرمان مزبور ه بیست و پنج سال پیش صادر شده است به سال 1879 میلادی در حفاری بابل کشف شده است که اکنون در موزه بیریتانیا در لندن محفوظ است . این فرمان از نظر اهمین موضوع حقوق اجتماعی و آزادی به ملل تابع آن چنان حائز اهمیت است که در محافل حقوق دانان جهان به عنوان اولین منشور آزادی تلقی شده است به فرمان مزبور که بر سطح استوانه ای از گل رس در 45 سطر حک شده است معروف به علامیه کوروش می باشد و آن استوانه نیز به استوانه کوروش است منم کوروش شاه جهان , شاه بزرگ , شاه نیرومند , شاه بابل , شاه سرزمین سومر و اکد شاه چهار گوشه جهان . پسر کمبوجیه شاه بزرگ شاه انشان از دودمان سلطنتی جاویدان که بعل و نبو( خدایان بابلی ها) فرمانروای آنان راگرامی می دارن و سلطنت آنان را به جان و دل خواستارند هنگامی که من به آرامش بابل درآمدم با سرور و شادمانی کاخ شاهی را جایگاه فرمانروایی قرار دادم مردوک خدای بزرگ مردم گشاده دل بابل را در من داشت تا مرا .:.........:. من هر روز به ستایش او همت گماشته ام سپاه بی شمار من بی مزاحمت در میان شهر بابل حرکت کرد . من به هیچ کس اجازه ندادم که سرزمین سومر و اکد را دچار هراس کند . من نیازمندیهای بابل و همه پرستشگاههای آن را در نظر گرفتم و در بهبود وضعشان کوشیدم . من یوغ ناپسند مردم بابل را داشتم , خانه های ویران آنها را آباد کردم . من به بدبختی های آنان پایان بخشیدم . مردوک خدای بزرگ از کردارم خوشنود شد و به من کوروش شاه که او را ستایش کردم و به کمبوجیه فرزندم که از من است و به تمام سپاه من برکت ارزانی داشت و از صمیم قلب مقام شامخ او را بی ستودم . تمام شاهانی که در بارگاه های خود بر تخت نشسته اند درسراسر چهار گوشه جهان از دریای زبرین تا دریای زیرین کسانی که مسکن داشته اند تمام شاهان باختر که در خیمه ها مسکن داشتند مرا خراجی گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند . از تا شهر های آشور و شوش و آگاه ده و انشونا و شهر های زمبان و مورنو و در , تا ناحیه سرزمین گوتیوم شهرهای مقدس آن سوی دجله را که مدتیدراز پرستشگاه هایشان دستخوش ویرانی بود تعمییر نمودم . و پیکره خدایانی را که جایگاه آنها در میان آنها بود به جای خودشان بازگرداندم ودرمنزلگاه پایدار جای دادم . من همه ساکنان آنها را گرد آوردم و خانه های آنان را به ایشان باز پس دادم . خدایان سومر و اکد که نبونید آنها را به بابل آورده وخدای خدایان را خشمناک ساخته بود , من به خواست مردوک , خدای بزرگبه صلح و صفا به جایگاه پسندیده خودشان بازگرداندم . باشد که تمامخدایانی که من در پرستش گاهایشان جای دادم روزانه مرا در پیش گاه مزدا دعا کنند . باشد که زندگانی من دراز گردد . باشد که به مردوک خدای بزرگ بگویند . کوروش پادشاه که تو را گرامی دارد و
|
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
از خدا نیرو خواستم ، ضعیفم آفرید که تواضع و بندگی رابیاموزم. از او سلامتی خواستم که کار های بزرگ انجام دهم ناتوانم آفرید تا کارهای بهتری انجام دهم. از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم،فقرم بخشید تا عاقل باشم. از او قدرت خواستم که ستایش دیگران را بدست آورم ،شکستم بخشیدتا بدانم پیوسته نیازمندم. از اوهمه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرم، زندگیم بخشید که از همه چیز لذت ببرم. آنچه خواستم به من نداد،آنچه بدان امید داشتم به من بخشید . و سرانجام دعاهای نا گفته ام مستجاب شدند وآنها این بودند: "من هستم در میان انسانها" "و غرق در نعمات پروردگار"
|
|
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 10:53 قبل از ظهر
توسطانوش |
|
|
|
|
|
|
|